سرزمین کربلا

بامداد روز دوم محرم سال شصت و یک هجری بود که کاروان امام حسین(ع) و سپاه حر به سرزمین کربلا رسیدند. امام چشم به دور دستها دوخت و پرسید:«نام اینجا چیست؟»

- طَفْ.

امام پرسید:« آیا نام دیگری هم دارد؟»

- آری، کربلا.

پیشانی امام همچون مرواریدی تابان درخشید. چشمهایش غمگین شد و گفت:«اینجا مکانی است که خون ما ریخته خواهد شد و زنان و فرزندانمان به اسیری گرفته خواند شد.در همین جا منزل می کنیم، اینجا قتلگاه ما خواهد شد.»

سپس خم شد، مشتی خاک برداشت، آن را بوسید و گفت:«این همان سرزمین است که جبرییل به رسول خدا خبر داد که من در آن کشته می شوم.»

خیمه ها برافراشته شد و مردان به کار کوبیدن میخ خیمه ها مشغول شدند.

دو روز بعد، ابن زیاد نامه ای را برای امام فرستاد. متن نامه این بود:«اما بعد… به من خبر رسیده که تو در کربلا منزل گرفته ای. یزید به من نوشته است که سر به بالین نگذارم و اگر آب در دست دارم، ننوشم تا تو را به جزایت برسانم. یا اینکه تسلیم من و حکم یزید بن معاویه بشوی. والسلام.»

امام نامه را که خواند، آن را مچاله کرد، به دور انداخت و گفت:«مردمی که رضای خود را بر رضای خدا برتری می دهند و برای رضای مخلوق خدا، خشم خدا را به جان می خرند، هرگز رستگار نمی شوند.»

سربازی که نامه ی ابن زیاد را آورده بود، از امام پاسخ نامه را خواست. او با چهره ی برافروخته گفت:«ابن زیاد در نزد من جوابی ندارد، ولی لعنت و عذاب خدا برای اوست.»

در آن لحظه، خورشید بستر سرخ گونش را در امتداد افق می گستراند و آرامش با سرزمین کربلا غریبی می کرد.

نویسنده: ناصر نادری

/ 1 نظر / 4 بازدید
ارین

سلام وبلاگ نهال خیلی باهاله